در ابتدای قرن بیستم روانکاوی بدون شک موجب بروز انقلابی در درک انسان از دنیای ذهنی خود شد و بصیرت و بینشی نوین درباره آن به وی ارزانی کرد. علی رغم این موفقیتها بسیاری از صاحبنظران بر این باورند که در نیمه دوم قرن بیستم از آهنگ پیشرفت روانکاوی کاسته شده است و روانکاوی نتوانست خود را با مسیر پیشرفت علم هماهنگ کند، به دیگر سخن نتوانست برای آزمون ایدههای جالب توجه خود روشهای عینی بیابد.
از دید بسیاری از صاحبنظران، چنین افتی مایه تأسف است، چرا که بسیاری معتقدند روانکاوی هنوز منسجمترین و از نظر عقلانی، ارضاکنندهترین دیدگاهی است که در مورد ذهن وجود دارد. هرگاه روانکاوی بخواهد تأثیر پیشین خود را بازیابد، نیازمند نزدیکی بیشتر با زیستشناسی بهطور عام و علوم عصبی-شناختی به شکل خاص است، در این نزدیکی دو هدف قابل دستیابی است؛ از یک سو علوم عصبی میتواند پایهای تازه برای رشد آیندهٔ روانکاوی فراهم کند، و از سوی دیگر در یافتن بصیرتی زیستشناختی در جایگاه محرکی برای تحقق و پژوهش در این عرصه و طرحریزی آزمونهایی در مورد عملکرد ذهن عمل میکند.
فروید، خود در سالهای اولیه پیدایش روانکاوی چنین میگوید:
«هرگاه به موقعیتی دست یابیم که بتوان اصطلاحات روانشناسی را با واژههای فیزیولوژیک و شیمیایی جایگزین کرد، محدودیتهای توصیفی ما از بین خواهد رفت.»
روانکاوی برخلاف دیگر حوزههای پزشکی دانشگاهی، در طول تاریخ شکلی خودمختارانه داشته که رویکردها و روشهای خاص خود را، چه در زمینه آموزش و چه در حوزه تحقیقات، دنبال کرده است و از استانداردهایی که در دانشکدههای پزشکی برای آموزش و ارزیابی دانشجویان استفاده میشود، تبعیت نکرده است. شاید یکی از دلایلش این بود که افراد غیرپزشکی ورود به عرصه روانکاوی را مجاز میداشتند و این مسئله از فروید نشئت میگرفت. در آن سالها این امر به گشودن بالهای روانکاوی و وسعت بخشیدن به سقف پرواز آن منجر شد، اما در ادامه روز به روز دوری هرچه بیشتر روانکاوی از پیشرفتهای علوم عصبی را موجب شد.
ما هنوز به درک قانع کنندهٔ زیستشناختی از اعمال پیچیدهٔ ذهنی نرسیدهایم. اما در پنجاه سال گذشته پیشرفتهای حیرتانگیزی در این زمینه به وجود آمده است که همچنان ادامه دارد. برخی بیان میکنند که تحقیقات در زمینهٔ رابطهٔ ذهن و مغز در قرن بیست ویکم با پژوهشهای ژنتیکی در قرن بیستم قابل مقایسه است. زیستشناسی به احتمال زیاد توان درک ما را از روندهای ذهنی ناخودآگاه، جبر روانی، اثر درمانی روانکاوی و نقش فرایندهای ناهشیار در بروز بیماریهای روانی بالا خواهد برد. این مقولهها به علاوهٔ ماهیت هشیاری مشکلترین مقولههایی است که زیستشناسی تابه حال با آنها دست و پنجه نرم کرده است.
روانپزشکان امروزی در حالی که میدانند ذهن و مغز از یک دیگر جداییناپذیر است، اما عمل و ادبیات به کار گرفته شدهٔ آنها بازتاب دهندهٔ چنین دیدگاهی نیست. امروزه بسیاری از محققان صاحبنظر در حوزههای روانکاوی و علوم عصبی دیدگاهی بین رشتهای دنبال میکنند که نام آن را «عصب، روانکاوی» گذاشتهاند، و بر این باورند که نظریهها و فرضیههای روانکاوی باید به مدد پیشرفتهایی که در زمینهٔ علوم اعصاب حاصل شده است، محک بخورد و پالایش شود و این به غنای هر چه بیشتر دانش ما در زمینهٔ علوم اعصاب منجر خواهد شد.
اریک کندل (Eric Richard Kandel) برندهٔ جایزه نوبل پزشکی بر این عقیده است که در قرن بیست ویکم زیستشناسی به چنان موقعیتی دست خواهد یافت که بتواند به پرسشهایی که در مورد رابطهء میان مغز و ذهن مطرح است، پاسخ دهد. او میگوید که اگر روانکاوی و زیستشناسی به اتفاق یک دیگر چنین هدفی را دنبال کنند، پاسخهای ما غنیتر و معنیدارتر خواهد شد. روانکاوی همانند هر دانشی دیگر، اگر بخواهد به حیات خود ادامه دهد، به ناچار باید از این آزمون سربلند بیرون آید.









